X
تبلیغات
رویایی در دل آب
رویایی در دل آب
اجتماعی  
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

... و مرگ در چمدان ِ تو، جاده منتظر است

- : نه استخاره نکن؛ تازه اول سفر است !

و پیش از آنکه بخواهی به مرگ فکر کنی

از اتفاق، دلت، مثل آنکه با خبر است

نه زود می رسد آری، نه می کند تاخیر؛

که هم دقیقه شناس است و هم حسابگر است

بدون مرگ از اینجا نمی رویم که مرگ

برای خانه ی دنیا درست مثل در است

دری که رو به رویت باز می شود آرام

در آن زمان که هیاهوی عمر پشت سر است

و مرگ را شب ها وقت خواب می بوییم؛

که عطر پاک همان شبدر چهار پر است

و می رسد که گلی را به دستِ ما بدهد؛

همیشه مرگ، همان گلفروش ِ رهگذر است

و بهترین گل خود را تعارف تو کرد ،

چرا که دید: «به دست شما قشنگ تر است!»

و مرگ گوشه ای از عکس ِ یادگاری ما ؛

و جای خالی ِ تو پیش ِ مادر و پدر است

چقدر با عجله می روی مسافر ِمن !

به این سفر که برای تو آخرین سفر است

چه بی قرار به ساعت، نگاه دوخته ای!

نه استخاره نکن؛ چشم مادرت به در است 

                                                                                                 محمد سعید میرزایی

[ سه شنبه 1392/02/31 ] [ 1:47 ] [ somaye&fateme ]
گر آن طایر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز
شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتی تا به سلامت ز درم بازآید

موضوعات مرتبط: حافظ
[ جمعه 1392/02/27 ] [ 14:6 ] [ somaye&fateme ]

پی نوشت :

برای خودم و همه دوستان خدا رو آرزو دارم .

دوستان مهربونم تو دعاهاتون فراموشم نکنید

[ پنجشنبه 1392/02/26 ] [ 16:17 ] [ somaye&fateme ]

پی نوشت :

شهادت امام هادی علیه السلام تسلیت باد

[ سه شنبه 1392/02/24 ] [ 13:52 ] [ somaye&fateme ]
از حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) روایت شده است كه:

هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، آتش جهنم یك سال، از او دور شود و هر كس سه روز از آن را روزه بگیرد بهشت بر او واجب می گردد.

[ شنبه 1392/02/21 ] [ 22:30 ] [ somaye&fateme ]
روزگاریست که ما را نگران می‌داری
مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد
این چنین عزت صاحب نظران می‌داری
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار
دست در خون دل پرهنران می‌داری
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران می‌داری
ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور
چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران می‌داری
گوهر جام جم از کان جهانی دگر است
تو تمنا ز گل کوزه گران می‌داری
پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی
طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری
کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت
این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران می‌داری

موضوعات مرتبط: حافظ
[ جمعه 1392/02/20 ] [ 14:37 ] [ somaye&fateme ]
حوّا ، سیب ، گندم ، بهانه بود

 آدم ، بهشت ، شیطان ، نشانه بود

 پیمان ، شکست ، راندن ، تمامِ ماجرا

تنها شکست حاصلِ این فسانه بود

بغض ، غم ، سکوت ، آن سوی قصه ها

دردی که انتهای غمش کی ترانه بود

خالق ، خشم ، بخشش ، زمین ، فرود

حکمی ز حضرتِ پاک و یگانه بود

وسواس ، آدم، گندم ، فریب و هیچ ...

 چشمی چکید و اشکی روانه شد

 وحشت ، عزا ، غریبی و بی کسی

 قسمت بگشت و سهمِ خانه به خانه شد

                                                                                              "مهدی رضازاده"

[ دوشنبه 1392/02/16 ] [ 10:44 ] [ somaye&fateme ]

پی نوشت :

قهرمانی استقلال رو به همه هوادارن تبریک میگم

[ یکشنبه 1392/02/15 ] [ 21:3 ] [ somaye&fateme ]
به جان خودت بیفت!

خودت خودت را بساز!

وگرنه «دیگران» به تو «شکل» می‌دهند...!


[ شنبه 1392/02/14 ] [ 1:43 ] [ somaye&fateme ]
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد


موضوعات مرتبط: حافظ
[ جمعه 1392/02/13 ] [ 14:27 ] [ somaye&fateme ]

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

به پسرم اینگونه درس بدهید:

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند.

به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با حمیتی هم وجود دارد.

به او بیاموزید که به ازاء هر دشمن، دوستی هست.

می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید، اگر با کار و زحمت خودش، یک دلار کاسبی کند بهتر از این است که جایی روی زمین پنچ دلار پیدا کند.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.

او را از غبطه خوردن برحذر دارید.

به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید.

به او بگویید تعمق کند.

به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه،به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشها، گردن کش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید
اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.

به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند. اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پروده نسازید.

بگذارید که شجاع باشد.

به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبیست.

[ پنجشنبه 1392/02/12 ] [ 13:1 ] [ somaye&fateme ]

دست هایت که آیینه تلاش روزگارند، پر برکت باد!

توانِ دست هایت را می ستایم

ای سازنده ترین نقش هستی در قاموس آفرینش

روز کارگر مبارک

[ چهارشنبه 1392/02/11 ] [ 21:37 ] [ somaye&fateme ]

[ چهارشنبه 1392/02/11 ] [ 1:25 ] [ somaye&fateme ]

پی نوشت :

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست

مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست


موضوعات مرتبط: زن
[ چهارشنبه 1392/02/11 ] [ 0:14 ] [ somaye&fateme ]
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

موضوعات مرتبط: حافظ
[ جمعه 1392/02/06 ] [ 16:38 ] [ somaye&fateme ]
امروز روزِ تولد توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.

بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟
صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.
و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد.

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم.

یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی
و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه‌های عشق را در دهانم می‌گذاشتی
و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می‌کردم!

وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات می‌زنم،
یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر می‌فروختم
و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم این دستان مادر من است که تمام زندگی‌اش را به پای من گذاشت؛
من با نوازش همین دست ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می‌گویم:
مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و  کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم.

پی نوشت :

امروز روز تولد مامانم بود مطمئنم هیچ وقت نمی تونم مهربانی هاش رو جبران کنم اما تنها کاری بود که از دستم بر اومد و دوست داشتم تو خونه کوچیک مجازیم ازش تشکر کنم بخاطر تمام محبتاش

2. نویسنده متن : باران مهام

[ یکشنبه 1392/02/01 ] [ 23:46 ] [ somaye&fateme ]
خمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این‌است
جمالت مُعجز حسن است لیکن
حدیث غمزه‌ات سحر مبین است
ز چشم شوخ تو جان کِی توان برد
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد
که در عاشق‌کُشی سحرآفرین است
عجب عِلمیست عِلم هیأت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان بُرد
حسابش با کرام‌الکاتبین است
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل بُرد و کنون دربند دین است

موضوعات مرتبط: حافظ
[ جمعه 1392/01/30 ] [ 14:6 ] [ somaye&fateme ]
لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارومین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت :کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغیر نخواهد داد.
لیلی قصه ات را عوض کن.
لیلی اما ترسید
لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد دنیا لیلی زنده می خواهد
لیلی اه نیست لیلی اشک نیست لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست
لیلی زندگی است لیلی زندگی کن .
اگر لیلی بمیرددیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی و ان وقت به یاد اوردکه تاریخ پر بود ه از لیلی های ساده گمنام.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است
و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان

[ پنجشنبه 1392/01/29 ] [ 15:46 ] [ somaye&fateme ]


[ شنبه 1392/01/24 ] [ 22:44 ] [ somaye&fateme ]
غنچه پرپر گشته بود و گل جدا افتاده بود

پشت در جان علی مرتضی افتاده بود
دست مولا بسته و بیت و
لایت سوخته
آیه‌ای از سورۀ کوثر جدا افتاده بود
گوش ناموس خدا شد پاره همچون برگ گل
گوشواره من نمی‌دانم کجا افتاده بود
دست قنفذ رفت بالا بازوی زهرا شکست
پای دشمن باز شد زهرا ز پا افتاده بود
مجتبی در آن میانه رنگ خود را باخته
لرزه بر جان شهید کربلا افتاده بود
فاتح خیبر برای حفظ قرآن در سکوت
کل قرآن در میان کوچه‌ها افتاده بود
کاش ای آتش بسوزی در شرار قهر حق
هرم تو بر صورت زهرا چرا افتاده بود
مادر مظلومه می‌پیچید پشت در به خود
دختر معصومه زیر دست و پا افتاده بود
غیر زهرا غیر محسن غیر آتش غیر در
کس نمی‌داند که پشت در چه‌ها افتاده بود
فاطمه نقش زمین گردید میثم آه آه
فاطمه نه بلکه ختم‌الانبیا افتاده بود

                                                                                      

                                                                                           شاعر : حاج غلامرضا سازگار

[ شنبه 1392/01/24 ] [ 21:9 ] [ somaye&fateme ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
در خانه کوچک من چیزی نیست که به تو هدیه کنم سهم من از آسمان هر چه شد برای تو

خوش آمدید


به نظرات دوستان در همین وب پاسخ داده می شود

سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم،
که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.

امکانات وب